نادیده معشوق ؛ گشته ای عاشق به زندگی؟؟
این گونه کار ؛ از مردم عاقل هرگز نشد پدید
در راه و رسم عشق ؛ ره عقل را که رفته است ؟؟
عاشق نبود آن که به عقل کرد عاشقی

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۴/۰۴/۲۷
|
زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است
با تــو بی تابی و بی خوابـی و دل مشغولی
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است
روبرویــم بنشین و غزلـــی تـازه بخـــوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است
مــوی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
|
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
" منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرده خداوندش را "

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۴/۰۱/۰۳
|
تابحال ، از عسل ِ چشم کسی مَست شدی ؟!! تا بحال ، عاشق ِ دیـوانـه ی سرمست شدی ؟ من همان عاشق ِ دیوانه ی سرمست ِ توأم!!!! تـو بـه اندازه ی من پای کسی هـرز شدی ؟ وقتی از خلسه ی آغوش ِ تـو بر می گردم!!!! تـو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی ؟ من که از دوری تـو تـار ِ دلم می لـرزد! تو هم اندازه ی من این همه دلتنگ شدی ؟ هوس ِ خواستنت ، مثل ِعسل شیرین است تو بگو ، عاشق ِ این قلب ِ پُر از درد شدی ؟!

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۱۲/۱۹
|
"داستان خاکسپاری حافظ "
ادوارد براون شرق شناس نامی که سفرهای زیادی به ایران داشته مینویسد: در روزی که حافظ در میگذرد برخی مردم کوچه و بازار (ارازل اوباش) به فتوای مفتی شهر شیراز به خیابان میریزند و مانع دفن جسد شاعر در مصلای شهر می شوند، باین دلیل که او شراب خوار و بی دین بوده و نباید دراین محل دفن شود.
فرهیختگان و اندیشمندان شهر با این کار به مخالفت برمیخیزند. بعد از بگو مگوی و جر و بحث زیاد یک نفر از آن میان پیشنهاد میدهد که کتاب او را بیاورند و از آن فال بگیرند هر چه آمد بدان عمل نمایند.
کتاب شعر را دست کودکی میدهند و او آن را باز میکند و این غزل نمایان میشود:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت........
همه از این شعر حیرت زده میشوند و سرها را بزیر می افکنند. بالاخره دفن صورت می پذیرد و از آن زمان حافظ " لسان الغیب" نامیده شد.
«تاریخ ادبیات ایران» نوشته ادوارد براون -جلد سوم

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۱۲/۱۱
|
دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۱۲/۰۸
|
مگسی را کشتم ... نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است ...طفل معصوم به دور سر من میچرخید... به خیالش قندم ...یا که چون اغذیه ی مشهورش ...تا به آن حد گندم ؟! ای دو صد نور به قبرش بارد ...مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد , مگسی را کشتم...
زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۱۰/۰۱
|
باور نمی کنم که رسیدم کنار تو
باور نمی کنم من و خاک و دیار تو؟
یک اربعین گذشته و من پیرتر شدم
یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو
یک اربعین اسیر بلایم ، بلای عشق
یک اربعین دچار فراقم ، دچار تو
یک اربعین دویده ام و زخم دیده ام
دنبال ناله های یتیمان زار تو
یک اربعین به گریه ی من خنده کرده اند
لبهای قاتلان تو و نیزه دار تو
یک اربعین به روی سرم شعله ریختند
با چادری که سوخت رسیدم کنار تو
مثل رباب مثل همه تار گشته اند
چشمان خسته ی من ، چشم انتظار تو
روز تولدم که زدم خنده در برت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو
با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند
با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو
یادم نمی رود به لبت ، آب آب بود
یادم نمی رود بدن نیزه زار تو
حالا سرت کجاست که بالای سر روم
گریم برای زخم تن بی شمار تو
یک مشت خاک روی تو و من دعا کنان
شاید شوم نشان تو – سنگ مزار تو -

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۰۹/۲۲
|
خدایا...
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم ،
نه تو آنی كه برانی...
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم ،
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی.
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم
چو گدا بر سر راهی...
كس به غیر از تو نخواهم ،
چه بخواهی چه نخواهی...
باز كن در ، كه جز این خانه مرا نیست مكاني

نوشته شده توسط یه بچه خوب در ۱۳۹۳/۰۹/۲۱
|