تبليغاتX
فریاد

یا امام محمد باقر (ع)
نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/09/03 |

به سراغ تو شبي مي آيم

با دو صد بوسه نو

با دو صد راز و نياز

به سراغ تو شبي مي آيم

با دلي خسته ز درد

با غم و غصه زياد

مثل شبنم که نشيند بر گل

چو حبابي که نشيند بر آب

مثل بارون روي گلبرگ درخت

همچو ديدار تو با من در خواب

به سراغ تو شبي مي آيم

من به ديدار تو باز مي آيم

با نسيمي آروم - پر از عطر بهار

من به ديار تو باز مي آيم

با دلي خسته ز درد

دور از اين رنگ و ريا

ميدهم دل به دل قصه تو

قصه غصه تنهايي تو

مي کشم بار گران تو بدوش

خسته از دوري و تنهايي تو

به سراغ تو شبي مي آيم

                         ................................................

 

در این زمانه ی غم ، نا کرده جرم اسیریم

بی آنکه خود بخواهیم ، در بند و ناگــزیریم

فرصت نشد که از عشق ، با هم سخن بگوییم

فرصت نشد که راهی ، تا ما شدن بجوییم

ای خوب خسته ی من ، چلّه ی نشسته ی من

ای شعله ی امید بغض شکسته ی من

فرصت همیشه کم بود برای با تو بودن

ای عاشق رهایی ، ای تو همیشه با من

گفتی که زنده بودن ، مفهوم زندگی نیست

خاموشی من و تو ، معنی بندگی نیست

گفتی که عشق علاج درد زمانه ی ماست

میلادی عاشقانه ، شعر شبانه ی ماست

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/08/26 |

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر...

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/08/15 |

 

 

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی زگناهم بده

ای حرمت ملجاءدرماندگان

دورمران ازدروراهم بده

لایق وصل توكه من نیستم

اذن به یك لحظه نگاهم بده

لشكرشیطان به كمین من است

بی كسم ای شاه پناهم بده

درشب اول كه نهندم به قبر

نوربدان شام سیاهم بده

ای كه عطابخش همه عالمی

جمله ی حاجات مراهم بده

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/08/08 |
http://fotokunst.as/new_land/road_in_landscape_350.jpg


روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/06/20 |

http://rainy3.persiangig.com/8187694-md.jpg

می گریزم......

 اشک حسرت از چه ریزم؟

 برو برو که از دامت جستم

گشوده پر از بامت جستم

 یاد از تو دگر نکنم

سوی تو نظر نکنم 

تو را رها کردم با دگران

 گذشتم از تو چون رهگذران

 رفتم کز تو دگر بیگانه شوم

بهر شمع دگر پروانه شوم

 مهری دیگر با تو ندارم

 در کوی تو پا نگذارم

 بگذر از من..

که از تو گذشتم از دل تا کی ناله برآرم؟

 نازک طبعی چو برگ گل بودم

 به دستت افتادم پرپر گشتم

 اشکی بودم درون بحر غم

چو قطره باران گوهر گشتم

به حال خود بگذارم

به دست غم مسپارم

که بی تو تنها بروم برو، برو تا بروم

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/06/11 |

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتر علی شریعتی

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/05/17 |

عشق آمد  در دل  و شور  آفريد

شوق هستى  بر  دل  شيدا  كشيد

 شهرت  دل  آنچنان   بالا  گرفت

تا  به  مرز  آسمانهاهم  رسيد

 اين  دل  از  روز ازل هـرگز  نبود

اينچنين  شد  كه خدا  دل  آفريد

 وقتى  دل  در اين  نهادم  پا گرفت

شور عشقى  در  دلم  آمد   پديد

 با  نگاهى  آمد  و در  دل  نشست

آمد  و ما  را به  رسوايى  كشيد

 غصّه ها  تا  با  دلم  همساز  شد

قطره  اشكى  آمد  و بر دل  چكيد

 با  نشاطى  آمد  و با  گريه  رفت

شور عشق آمده   پا  پس  كشيد

 شوق هستی  در دلم  خشكيده شد

اين  دل  من گوشه عــزلت گزيد

 حرف دل آمد چو شعرى  بر زبان

اشكى  از اشعار  نابم  مى چكيد

 عمر من رفت  و نفهميدم  چرا؟

خونبهاى اين  دل  زارم  دهيد.....

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/04/26 |
 

بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست


بگشای لب كه قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ ، دمی ز ابر


كان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست


بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز


باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست


گفتی ز ناز : « بيش مرنجان مرا برو »


آن گفتنت كه : « بيش مرنجانم » آرزوست


وان دفع گفتنت که:«برو شه بخانه نيست»


وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست


در دست هر کی هست زخوبی قراضهاست


آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست


اين نان و آب چرخ چو سيلست بی وفا


من ماهيم ، نهنگم ، عمّانم آرزوست


يعقوب وار وا اسفاها همی زنم


ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست


والله که شهر بی تو مرا حبس می شود


آوارگی و کوه و بيابانم آرزوست


زين همرهان سست عناصر دلم گرفت


شير خدا و رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم


آن نور روی موسی عمرانم آرزوست


زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول


آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست


گويا ترم ز بلبل اما ز رشك عام


مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر


كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند : « يافت می نشود جسته ايم ما »


گفت: « آنكه يافت می نشود آنم آرزوست »


هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خُرد


کان عقيق نادر ارزانم آرزوست


پنهان ز ديدها و همه ديدها ازوست


آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست


خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز


از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست


گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد


کو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست


يك دست جام باده و يك دست جعد يار


رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست


می گويد آن رباب که : مُردم ز انتظار


دست و کنار و زخمه ی عثمانم آرزوست


من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست


وان لطفهای زخمه ی رحمانم آرزوست


باقی اين غزل را ای مطرب ظريف


زين سان همی شمار که زين سانم آرزوست


بنمای شمس مفخر تبريز! رو ، ز شرق


من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

برگرفته از وبلاگ همینطوره

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/04/06 |

 

 

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايهء مژگان من

اي ز گندمزارها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور؟

هايهوي زندگي در قعر گور؟

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

آه  مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي.....

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/03/28 |

تو مهتابي تو بي تابي

 تو روشن تر ز هر آبي

 تو خوبي پرز احساسي

  ولي من خسته و تنها

و شايد سرنوشت اينست

 و شايد سهم من اينست

و شايد ها و بايد ها .......

و اينک در دلم گرماي عشق توست

 که چون خورشيد هستي سوز ميماند

 که جان مي بخشد و گرمي ولي ناگاه مي ميرد

 و بعد از آن زمستاني پر از سرما

 که مي ميرد در آن هر آنچه از احساس مي رويد

 و تاريکي و تنهائي و ياد دل انگيزت

  که با خود مي برد من را به شهر آشنائي ها،به عصر هم صدائي ها

  و مي آرد به ياد من شب سرد جدائي را

و آن موسيقي غم انگيزو غم افزا

و تو با آن همه خوبي

و تو با آن صداي غرق مهجوري

 ومن با اشک و با گريه به تو گفتم حقيقت را چنان که بود

و تو خنديدي و گفتي که حرفت عاقلانه نيست

که حرفت در دل سنگم ندارد هيچ تاثيري

و بسيارند آنان که به من گويند دائم اين سخن ها را

و گفتي ديگرت فرصت براي هم صدائي نيست

وليکن بود ميدانم !

و من بي هيچ چون و چرا گفتم:

 خداحافظ !خداحافظ ............

و تو رفتي و من ماندم در اين غربتگه ديرين

کنار عطر ياد تو به ياد آن غم شيرين

به سر آمد بهار ما خزان شد روزگار ما

 ومن ديدم تو را در کوچه باغ آشنايي مان

 که با ياري دگر بهار ديگري را پيش رو داري

 ومن را در زمستان غم عشقت رها کردي !

ومن از تو بريدم چون تو را با ديگري ديدم

 و ديدم حاصل عشقم به جز ننگ تو چيزي نيست !

پشيمان گشته ام از عشق ولي ديگر گزيري نيست

 براي قلب عاشق هم به جز سوختن راهي نيست

 

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/03/17 |

 

سر خود را مزن اينگونه به سنگ،

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!

منشين در پس اين بهت گران

مَدَران جامه‌ي جان را، مَدَران!!
 

مكن اي خسته در اين بغض درنگ..

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان،          

قدر دل و سنگ يكي‌ست                   

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي‌ست..
   

ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛           

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...                          

 آنكه مي‌گفت منم بهر تو غمخوارترين..                                                          

چه دلازارترين شد                                                                   

چه دلازارترين...

ناله از درد مكن،       

آتشي را كه در آن زيسته‌اي                                   

سرد مكن


با غمش باز بمان
       

سرخ‌رو باش از اين عشق و سرافراز بمان


راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
                                       

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

نوشته شده توسط یه بچه خوب در 88/03/11 |

جستجوگر

Sign by Danasoft - Get Your Free Sign

http://i40.tinypic.com/281wowh.gif